|
با عرض سلام و خوش امد به شما دوست عزيز پيرو سوالهاي مکرر شما دوستان مينا و ميلاد زن و شوهري هستند که در وبلاگهاي سه گانه مي نويسند براي ديدن وبسايت سه گانه ها به ادرس کنار صفحه مراجعه نماييد ما با عاشقانه هايمان در کنارتان هستيم با تشكرميلاد و مينا
|
|
|
|
دیگه تموم شد ترانه
دست نويس شده به
تاريخ جمعه سوم شهریور 1385ساعت 16:39 توسط میلاد |
روزنگار بیست و هفتم پنج شنبه :
در کوچه مان قدم مي زنيم
دست در دست
صداي قناري همسايه تمامي کوچه را لبالب سر ريز کرده
زير لب مي خندم
متعجب نگاهم مي کني
مي گويم : زيبا مي خواند...اما نمي داند گاه مي بايست ساکت خواند
لب که مي گشايي دستانم به پيشواز کلماتت مي ايند و هنوز چيزي نگفته
مهر سکوت را بر لبانت مي نگارم
معترض دستم را پس ميزني : ميلاد چرا ...؟
مي گويي و کوچه مان را سکوت فرا مي گيرد
نگاهت مي کنم
بانو گفتم که زيبا مي خواند اما وقتي شما لب بگشايي...
اينبار دستان تو لبانم را به سکوت...
دست نويس شده به
تاريخ یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 22:30 توسط میلاد |
روزنگار بیست و ششم چهار شنبه :
در نور نشسته اي
هيچ کجا هيچ چيز نيست
همه جا همه چيز تويي
صدايي نيست جز صداي تو
عطري نيست مگر عطر گيسوان تاب خورده ات
و بانو من به شما مي نگرم
مبهوت
شما که نمايندگي بهشتييد بر روي زمين
دست نويس شده به
تاريخ شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 4:38 توسط میلاد |
روزنگار بیست و پنجم سه شنبه :
چهار شنبه سوريست قرارمي شود همگي خانوادگي برويم وقتي مي رسيم همه جا سرخ است اتش و گرما جنگ مي كنند با زمستان پير درمانده به سمت شراره هاي سرخ اتش مردمان اخر سال مي رويم معصومانه دستم را مي كشي : ميلاد نگاه كن...عجب اتشي به چشمانت نگاه مي كنم و مي گويم : عجب اتش تندي و تو باز با همان نگاه هميشگي هميشه تازه ات در دلم اتش مي سوزاني بانوي شراره هاي جاوداني
دست نويس شده به
تاريخ دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 15:43 توسط میلاد |
روزنگار بیست و چهارم دوشنبه
مي گويي : مي ترسم
مي گويم : از چه؟
مي گويي : مگر غير از نرسيدن ترسي هست؟
مي گويم : بانو نرسيدن ها كلمات كوچكي هستند براي سد ساختن در برابر اين همه خواهش
مي گويي : اشتياقمان كافيست؟
مي گويم : از خداوند بپرس
كودكانه نگاهم مي كني
سر كه بالا ميبري اولين قطرات باران گونه هايم را نوازش مي دهند
و من متحيرانه به تو مي نگرم ... بانوي هزار هزار معجزه
دست نويس شده به
تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 20:18 توسط میلاد |
روزنگار بیست و سوم يك شنبه:
با مادرت تلفني صحبت مي كنم مي گويد : از اشناييتان برايم بگو مي گويم : چه فرقي دارد همه داستان هاي عاشقانه از يكجا شروع مي شوند مي گويد : مي خواهم بشنوم و من سراينده دوباره ليلي و مجنون ميشوم
دست نويس شده به
تاريخ یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 23:19 توسط میلاد |
روزنگار بیست و دوم شنبه :
مي گويم كه من بدجور بدجور بدجور
گم و گيج خنده هاي شما هستم بانو
و تو دوباره مثل هميشه با خنده هايت بنده نوازي مي كني
و من مي انديشم كه شما عجب لبان سخاوتمندي داريد
دست نويس شده به
تاريخ جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 0:34 توسط میلاد |
روزنگار بیست و یکم جمعه : مي پرسم : چه شد؟
مي گويي : نمي دانم...فكرم تعطيل است.
ومن در دفتر ذهنم اينگونه مي نويسم :
جمعه ها همه چيز تعطيل است.
دست نويس شده به
تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 1:33 توسط میلاد |
روزنگار بیستم پنج شنبه : مي گويي : حرفهايت كمي ارامشان كرده
مي گويم : كاش كسي هم مرا ارام كند
مي گويي : لبخندي بزن...همه غمها خواهند رفت
لبانم چين مي خورند...و به جاي لبخند صداي قهقه ام فضا را پر مي كند.
دست نويس شده به
تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:46 توسط میلاد |
روزنگار نوزدهم چهارشنبه : مادرم زنگ مي زند. جوابشان منفي بود. يك لحظه به پايان فكر مي كنم.... اينبار تصور محال هم براي محالست گوشي را بر مي دارم شماره تلفنتان چند بود؟
دست نويس شده به
تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 15:21 توسط میلاد |
روزنگار هجدهم
سه شنبه : ميهمان داريد. مادرت را تا دم در ماشين مي كشيم. ميترسد. حرف مي زنم . بحث مي كني . مادرت هنوز بي تاب است . سر نوشت من و تو در دست زني است كه ديروز استخاره كرده مادرت مي گويد : بد امد ارام مي گويم : هر چه خواست خدا باشد ماشين مي لرزد. حال پسر داييت خوب نيست. سرعت. چراغ قرمز. ترمز. بوق به بيمارستان ميرسيم. هر كس به گوشه اي مي دود. مادرت به برادرزاده اش فكر مي كند..تو به من...من به استخاره عجب تسلسل ديوانه واري
دست نويس شده به
تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 16:53 توسط میلاد |
روزنگار هفدهم دو شنبه : با من به در خانه مان مي ايي. كوچه عطر اگين ميشود. پدرم مي گويد بوي بهار مي ايد مادر جواب مي دهد نه بوي باران است و من انروز نمي دانستم باران و بهار نامهاي ديگر تو هستند
دست نويس شده به
تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 23:14 توسط میلاد |
روزنگار شانزدهم يك شنبه : تلفن مي زني . گوشي را بر مي دارم. سلام سلام زنگ زده ام كه بپرسم ده تا كافيست ؟ مي گويم : از چند تا ؟ مي گويي : مگر از ده بيشتر بلديم بشماريم ؟ ساكت مي شوم . سكوت يعني اغاز بارش...
دست نويس شده به
تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 23:11 توسط میلاد |
روزنگار پانزدهم شنبه : در چايخانه تنهاييم. پكي سر سرانه به قليان مي زنم . نگاهت مي كنم . ارام زمزمه مي كنم : با من ازدواج... باد مي وزد و خاكسترها بر روي لباست نقش مي بندند . از جايمان بلند مي شويم . امروز اسمان خاكستريست .
دست نويس شده به
تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:57 توسط میلاد |
روزنگار چهاردهم جمعه : مي گويي باز هم ؟ مي گويم رسم جمعه دلگيريست . مي گويي قانون مان تكرار نبود و ارام ارام مي باري .
دست نويس شده به
تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:56 توسط میلاد |
روزنگار سیزدهم پنج شنبه : ناهار را با هم مي خوريم . تو به فكر زياد خوردنت هستي من به فكر غذاي دست نخورده اي كه به سطل واريز مي شود. صورتحساب را بي خيال...
دست نويس شده به
تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 23:46 توسط میلاد |
روزنگار دوازدهم چهار شنبه : حرف مي زنيم . تاريخ تولدت يادم رفته . با هزار ترفند سعي مي كنم از تو بپرسم . اما نگاهم بالاخره مرا لو مي دهد . اي داد از دست اين چشمان كوكي .
دست نويس شده به
تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 23:46 توسط میلاد |
روزنگار یازدهم
سه شنبه : اولين نامه عاشقانه ي فرياد اميزت خلق مي شود . مي نويسي : "هر انچه كه مي خواهي بكن اما مرا همانگونه كه هستم به دلت ميهمان باش" ميخوانم و مي گو يم : به چشم و به خط خودم باز مي گردم . اينجا چقدر هوا شرجيست .
دست نويس شده به
تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 23:56 توسط میلاد |
روزنگار دهم دوشنبه : سعي مي كنم تو را شبيه خود سازم . من شايد بد ساخته شده باشم بانو اما دو تا بد بهتر از يكييست
دست نويس شده به
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 19:14 توسط میلاد |
روزنگار نهم يك شنبه : روي يك خط راه مي رويم اما خطمان جداست . مي خواهم بيايم روي خط تو اما ظاهرا تابلوي گردش ممنوع را نديده ام . تصادف مي كنيم . براي اولين بار صداي تصادفمان همه را متوجه مي كند . آرام باش بانو...
دست نويس شده به
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 19:13 توسط میلاد |
روزنگار هشتم
شنبه : نقطه سر خط . يك هفته گذشت . هفته گرد آشناييمان را جشن مي گيريم . من با شاخه گل سرخ مي ايم تو با كوله باري از ناگفته ها...
دست نويس شده به
تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 23:48 توسط میلاد |
روزنگار هفتم جمعه : دلتنگم . دلتنگي . هواي شرجي تمام شده . اما چشمانم شرجيست .
دست نويس شده به
تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 0:39 توسط میلاد |
روزنگار ششم
پنج شنبه : هنوز يك هفته نگذشته ولي شايد پنج تا براي دوست داشتن كم نباشد ميگويي و ميخنديم .
دست نويس شده به
تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 0:36 توسط میلاد |
روزنگار پنجم چهار شنبه : باران مي ايد. در دست هم راه مي رويم . كوچه ها خالي ...خيابانها ساكت بر روي نيمكت پارك كتاب فارسي دوم دبستاني در زير باران جا مانده . نگاهش مي كنيم . كسي نيست اما. من و تو به هر دو به تصميم كبري مي انديشيم.
دست نويس شده به
تاريخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 19:50 توسط میلاد |
روزنگار چهارم سه شنبه : تلفن...حرف...ساده...مثل هر روز آرامي. آيا آرام خواهي ماند ؟
دست نويس شده به
تاريخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 19:46 توسط میلاد |
|
خزانه سه گانه دوم
شهریور 1385 هم كيشان
وب
سايت سه گانه ها
|